خرید بک لینک
ار زانک گهر داری دریای دو چشمم بین ور سنگ محک داری اندر رخ من بین زر آن شیر خدایی را شمس الحق تبریزی صیدی که نه روبه شد او را به سگی مشمر 1031 جان من و جان تو بستست به همدیگر همرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودی تا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهم زیرا همه کس داند که اکسیر نخواهد زر از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتم چون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمد تا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر 1032 تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر من با تو نمی گویم ای مرده پار آخر ماننده ابری تو هم مظلم و بی باران تاریک مکن ای ابر یک قطره ببار آخر این جمله فرمان ها از بهر قدر آمد ای جبری غافل تو از لذت کار آخر با کور کسی گوید کاین رشته به سوزن کش با بسته کسی گوید کان جاست شکار آخر با طفل دوروزه کس از شاهد و می گوید یا با نظر حیوان از چشم خمار آخر چون هیچ نیابی توی پهلوی زنان بنشین از حلقه جانبازان بگذر به کنار آخر در قدرت مخدومی شمس الحق تبریزی غوطی بخوری بینی حق را به نظار آخر 1033 ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر یک لحظه سلف دیده کاین جایم تا دانی بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر در بسته به روی من یعنی که برو واپس بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیده زان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر تو دست گزان بر من کاین جمله ز دست تو من بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابم وان گاه تو بخراشی رخساره چون زعفر ای کافر زلف تو شاه حشم زنگی فریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر چون طره بیفشانی مشک افتد در پایت چون جعد براندازی خطیت دهد عنبر احسنت زهی نقشی کز عطسه او جان شد ای کشته به پیش تو صد مانی و صد آزر ناگه ز جمال تو یک برق برون جسته تا محو شد این خانه هم بام فنا هم در در عین فنا گفتم ای شاه همه شاهان بگداخت همی نقشی بفسرده بدین آذر گفتا که خطاب تو هم باقی این برفست تا برف بود باقی غیبست گل احمر گفتم که الا ای مه از تابش روی تو خورشید کند سجده چون بنده گک کمتر آخر بنگر در من گفتا که نمی ترسی از آتش رخسارم وانگه تو نه سامندر گفتم بتکی باشم دو چشم بپوشیده اندر حجب غیرت پوشیده من این مغفر گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگی شایسته آن گردی هم ناظر و هم منظر گفتم چه نشان باشد در بنده از این وعده گفتا که درخش جان در آتش دل چون زر وان گاه نکو بنگر در صحن عیار جان در حال درخشانی وز تابش او برخور گفتم که همی ترسم وز ترس همی میرم کز دیدن جان خود از من رود آن جوهر آن جوهر بی چونی کز حسن خیال تو در چشم نشستستم ای طرفه سیمین بر

برچسب: نویسنده: farshid تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

به میان دل خیال مه دلگشا درآمد چو نه راه بود و نی در عجب از کجا درآمد بت و بت پرست و مومن همه در سجود رفتند چو بدان جمال و خوبی بت خوش لقا درآمد دل آهنم چو آتش چه خواست در منارش نه که آینه شود خوش چو در او صفا درآمد به چه نوع شکر گویم که شکرستان شکرم ز در جفا برون شد ز در وفا درآمد همه جورها وفا شد همه تیرگی صفا شد صفت بشر فنا شد صفت خدا درآمد همه نقش ها برون شد همه بحر آبگون شد همه کبریا برون شد همه کبریا درآمد همه خانه ها که آمد در آن به سوی دریا چو فزود موج دریا همه خانه ها درآمد همه خانه ها یکی شد دو مبین به آب بنگر که جدا نیند اگر چه که جدا جدا درآمد همه کوزه ها بیارید همه خنب ها بشویید که رسید آب حیوان و چنین سقا درآمد 775 هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند سردهانند که تا سر ندهی سر ندهند ساقیانند که انگور نمی افشارند یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست همچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند صورتی اند ولی دشمن صورت هااند در جهانند ولی از دو جهان بیزارند همچو شیران بدرانند و به لب می خندند دشمن همدگرند و به حقیقت یارند خرفروشانه یکی با دگری در جنگند لیک چون وانگری متفق یک کارند همچو خورشید همه روز نظر می بخشند مثل ماه و ستاره همه شب سیارند گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود روز گندم دروند ار چه به شب جو کارند دلبرانند که دل بر ندهد بی برشان سرورانند که بیرون ز سر و دستارند شکرانند که در معده نگردند ترش شاکرانند و از آن یار چه برخوردارند مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو زانک این مردم دیگر همه مردم خوارند بس کن و بیش مگو گر چه دهان پرسخنست زانک این حرف و دم و قافیه هم اغیارند 776 عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند خوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند همه از کار از آن روی معطل شده اند چو از آن سر نگری موی به مو در کارند گر چه بی دست و دهانند درختان چمن لیک سرسبز و فزاینده و دردی خوارند صد هزارند ولیکن همه یک نور شوند شمع ها یک صفتند ار به عدد بسیارند نورهاشان به هم اندرشده بی حد و قیاس چون برآید مه تو جمله به تو بسپارند چشم هاشان همه وامانده در بحر محیط لب فروبسته از آن موج که در سر دارند ای بسا جان سلیمان نهان همچو پری که به لشکرگهشان مور نمی آزارند هست اندر پس دل واقف از این جاسوسی کو بگوید همه اسرار گرش بفشارند بی کلیدیست که چون حلقه ز در بیرونند ور نه هر جزو از آن نقده کل انبارند این بدن تخت شه و چار طبایع پایش تاجداران فلک تخت به تو نگذارند شمس تبریز اگر تاج بقا می بخشد دل و جان را تو بشارت ده اگر بیدارند 777 ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند هر مرادی که بودشان همه در بر گیرند جان و دل را چو به پیک در تو بسپارند جان باقی خوش شاد معطر گیرند بندگانند تو را کز تو تویشان مقصود پای در راه تو بنهند و کم سر گیرند ترک این شرب بگویند در این روزی چند عوض شرب فنا شربت کوثر گیرند

برچسب: نویسنده: farshid تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 18:40

به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد برویم مست امشب به وثاق آن شکرلب چه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد به چه روز وصل دلبر همه خاک می شود زر اگر آن جمال و منظر فر کیمیا ندارد به چه چشم های کودن شود از نگار روشن اگر آن غبار کویش سر توتیا ندارد هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت چه کند کسی که در کف بجز از دعا ندارد 768 چمنی که جمله گل ها به پناه او گریزد که در او خزان نباشد که در او گلی نریزد شجری خوش و خرامان به میانه بیابان که کسی به سایه او چو بخفت مست خیزد فلکی چو آسمان ها که بدوست قصد جان ها که زحل نیارد آن جا که به زهره برستیزد گهری لطیف کانی به مکان لامکانی بویست اشارت دل چو دو دیده اشک بیزد 769 چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد نگرد شتر به اشتر که بیا که ساربان شد ز چپ و ز راست بنگر به قطارهای بی مر پی روز همچو سایه به طریق آسمان شد نه ز لامکان رسیدی همه چیز از آن کشیدی دل تو چرا نداند به خوشی به لامکان شد همه روز لعب کردی غم خانه خود نخوردی سوی خانه باید اکنون دژم و کشان کشان شد تو بخند خنده اولی که روان شوی به مولی کرمش روا ندارد به کریم بدگمان شد 770 همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد خردم گفت برپر ز مسافران گردون چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد برو ای تن پریشان تو وان دل پشیمان که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد 771 هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغرب سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده ست چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند دل تو مثال بامست و حواس ناودان ها تو ز بام آب می خور که چو ناودان نماند تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرش چو برفت تیر و ترکش عمل کمان نماند 772 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد بگذر بدین حوالی که جهان به هم برآمد به دو چشم نرگسینت به دو لعل شکرینت به دو زلف عنبرینت که کساد عنبر آمد به پلنگ عزت تو به نهنگ غیرت تو به خدنگ غمزه تو که هزار لشکر آمد

برچسب: نویسنده: farshid تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 13:50

صفحه بندی